تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
گرفتم و سوار ماشين شدم روانه شدم به حمد اللّه شب زيارتى را درك كردم . دوازدهم سالى در كربلا بودم براى غدير پياده عزم زيارت امير المؤمنين ع نمودم جمعى از شاگردان من با من همراه بودند نميدانم شايد در حدود دوازده نفر بودند روز سوم پيش از ظهر به محلى رسيدم در آنجا خانه‌اى بود كه آن را حكومت براى مأمرين امنيّه ساخته بود كه هرگاه گذرشان از آنجا افتد در آنجا منزل كنند چون ديدم سايبانى هست و فعلا خ خ هم خاليست آنجا بار انداختيم آن روز چيزى همراه نداشتيم جز نان خشك و قند و چائى هوا گرم بود رفقا مايل بودند كه اگر امروز دوغى فراهم ميشد خيلى خوب بود هرچه به اطراف نگاه كرديم آبادى به نظر نميآمد آباديها خيلى دور از محل بود رفقا از خستگى و بيكارى همه خوابيدند تا ظهر هم هنور وقت بود من برخواستم تجديد وضو كردم و مشغول نماز شدم دو ركعت نماز حاجت خواندم گفتم خدايا امروز
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 161 | الشيخ محمد جواد الخراساني