تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
ما چيزى نداريم براى ما دوغى برسان چون نماز تمام شد طولى نكشيد ديدم يكعرب يكقدح بر سر نهاده ميآيد نزديك رسيد قدح را بر زمين گذارد پر از دوغ بود رفقا بيدار شدند چشمشان بدوغ افتاد خوشحال شدند شروع كردند به خوردن بعضى گفتند براى نهارمان هم بگذاريد نهار نان خشك داريم عرب گفت بخوريد ميروم دوباره ميآورم دوغها را خوردند و رفع تشنگى شد قدح را برداشت و رفت پس از فاصله‌يا برگشت قدحى پرتر و مقدارى هم خرما آورد با آن دوغ نهار خورديم بسيار هم زياد آمد تا عصر كه در آنجا بوديم ميخوردند مأمورين گشت از آنجا رد شدند آنها هم تشنه بودند بر ما وارد شدند و از آندوغ خوردند . اينها كرامتها و لطفهاى بارزى بود كه هركس ملاحظه كند ميفهمد كه بىشبهه از توجهات خاصه و عنايات خاصهء حقّ است و به همين اقتصار ميرود زيرا كه نه فعلا خ خ مجال نوشتن است و نه در نظرم مانده است ولى دو