به حمد اللّه شفا يافت كه تا الحال هيچ مبتلا به آن نشد او تعجب ميكرد ميگفت چهار سال قبل از ازدواج با تو مبتلا به اين مرض بودم و چقدر اطبّا را ديدم و چه دواها و شربتها به من دادند مفيد نشد حتّى پيش همين دكتر هم مدتى معالجه كردم نتيجه نگرفتم چگونه شد كه با اين دواى جزئى مثل آب بر آتش شد ، آرى وقتى كه خدا بخواهد لطف كند همين است با دواى جزئى شفا ميدهد با اينكه طبيب مريض را نبيند و معاينه نكند دوا را در دل او مياندازد و به او الهام مىكند و مرض را نديده تشخيص ميدهد و اللّه الحمد .
يازدهم اوقات زيارتى كربلا كه ميشد تا قوّه داشتم پياده مشّرف ميشدم در يكى از زيارتها حالم خوب نبود مريضحال بودم پول هم نداشتم سواره بروم بالأخره ماندم ولى خيلى دلتنگ بودم از محروميت همينطور غمگين بودن رفقا همه رفته بودند تا اينكه روز آخر شد كه شبش شب زيارتى بود آن روز خيلى مهموم بودم عصر شد
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 159
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٥٩