و اميدم از همه جا منقطع شده بود بحرم مشرف شدم با حال انكسار عرض كردم يا امير المؤمنين ما چندگاهى اينجا هستيم و بعد معلوم نيست كجا باشيم و از شماها دور باشيم حال هم كه نزديك هستيم آيا رواست از فيض زيارت محروم باشيم چون از حرم بيرون آمدم تا از كفش دارى بيرون شدم ديدم آيت اللّه داماد ايستاده است سلام كردم جواب فرمود گويا ايشانرا مأمور كار من كرده بودند زيرا كه آنوقت وقت بيرون آمدن ايشان نبود تا مرا ديد فرمود چطور شد كربلا نرفتى گفتم حال نداشتم پياده بروم فرمود سواره چرا نرفتى گفتم پول نداشتم فرمود مگر چقدر پول لازم داشتى گفتم يكروپيه فرمود با يكروپيه چگونه ميروى گفتم فقط كرايه ميكنم مخارج ديگر نميخواهم ( آن هم با ماشينهاى قراضه كرايه ميشد نه ماشينهاى ديگر و مخارج من هم همان نان بود كه همراه خود ميبردم ) دست كرد و يكروپيه به من داد فرمود برو من خداحافظى با ايشان كردم و فورا خ خ آمدم چند عدد نان
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 160
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٦٠