آمدم رفتم درب خانهاش را كوبيدم آمد درب را باز كرد گفتم امشب وفا فاطمه زهراء سلام اللّه عليها است راديو را خاموش كن با يك تندى و غلظت گفت رح يا شيخ و درب را بست من دلم شكست با دل شكسته برگشتم اما به خود ميتابيدم و همچنان در فكر نشسته بودم طولى نكشيد باد تندى حركت كرد و ساكن شد مثل اينكه گردبادى بود و بسرعت رد شد در همان حركت صداى خرابى و ريختن ديوار بلند شد تا از بالاى بام نگاه كردم ديدم تشريفه بام آن دبير فرو ريخت گفتند سميهاى برق از كنار ديوار او كشيده بوده و نزديك ديوار او بوده در حين حركت باد سيم برق به ديوار متصل شده و ديوار را خراب كرده و العلم عند اللّه هرچه بود تا چند شب راحت بوديم نميتوانستند بالاى بام بيايند چون حفاظ نداشت و بعد هم آنطور صدا را بلند نميگرفت .
چهاردهم واقعهايست نظير اين و آن اينتسكه يكى از دبيران منزل او با منزل ما فاصله داشت امّا
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 164
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٦٤