او را به خانه آوردم بمادرش نگفتم مادرش هم سنگين افتاده بود بالأخره رفتم نزد همان طبيب رفيق خود گفتم محض خدا بيا اين زن را ببين چون آمد و او را معاينه كرد گفت ذات الرّيه شده يعنى ريهاش ورم كرده خيلى مواضب باشيد جايش گرم باشد سرما نخورد بچه را هم ديد بعد بيرون آمد گفتم دكتر دواى آخوندخور بده نسخهاى نوشت گفت اين قرص است و قطره استكانى ببر تا از آن قطره بدهند از همان قطره ببچه هم بده و چهار قرص است سه قرص را بمادر بچه بده يكى صبح و يكى ظهر و يكى شب يكقرص را هم نصف كن و در دو وقت آن نصف را در قاشق در آب حل كن و به حلق بچه بريز رفتم دوا را گرفتم هفتاد فلس شد تقريبا خ خ يكروپيه فردا شد رفتم نزد طبيب گفتم تكليف امروز چيست گفت دواى آن دو همانست گفتم دكتر من گفتم دواى آخوندخور بده گفت مگر چقدر پول گرفت هفتاد فلس گفت زياد نگرفته دواى آن دو همانست و از اين آخوندخورتر دوا نيست
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 156
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٥٦