تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
ديشب اين دوا را ندادى كه تا صبح درد كشيدم بالأخره چون درد آرام گرفت ديدم هيچ حسّ و رمق در من نيست هيچ قوّه حركت و رفتن ندارم گفتم دكتر من ديگر حال راه رفتن ندارم اجازه بده همينجا ساعتى بخوابم گفت بخواب من سرم را گذاشتم و رفتم قدرى از آفتاب بالا آمده بود بيدار شدم دوائى به من داد به خانه برگشتم ده روز در خانه بسترى بودم چشمها متورم بود ولى با استعمال دوا درد نداشت عصابهء بر چشم بسته بودم كه روشنائى اذيّت نكند در آن ايام از مطالعه و نوشتن محروم بودم مطالعات فكرى ميكردم و به خود اميد نميدادم كه ديگر چشمى داشته باشم بالأخره بفكر آن شدم كه اشعارى بسرايم شعر كه كتاب لازم ندارد به اين ياد افتادم كه اشعارى در تظلم به امام عصر عج ؟ ؟ ؟ و شكوه بانحضرت از جفاى روزگار و وقايع زمان بسرايم كاغذى در پيش نهادم و قلم بدست گرفتم و هر بيت كه بر طبع جارى ميشد كمى گوشته چشم را باز ميكردم به همان اندازه