كه قلم روى كاغذ قرار گيرد باقى را بهواى دست مينوشتم اين قصيده بر طبعم جارى شد كه مطلعش اين است .
يا من بولائك نفتخر * و طلوع جمالك ننتظر الخ
كه بيش از صد بيت است قصيده به حمد اللّه تمام شد و ببركت امام زمان ع و توسّل بانحضرت چشمم خوب شد و بعد آن را پاكنويس كردم و از بركت آن توسّل چنان شد كه از آن زمان تاكنون كه قريب چهل سال است به حمد اللّه مبتلا به درد چشم نشدم و نور چشمم در همين سن به حمد اللّه خوب است و محتاج بعينك نيستم البته اخيرا خ خ باقتضاى سن شبها خطهاى ريز را بدون عينك يا ذرهبين نيمتوانم بخوانم و اللّه الحمد على شفائه .
نهم در سال آخر كه خدا فرزندم جعفر را بما داده بود هنوز در ايّام چلّهاش بود كه مريض شد شبها بيتابى ميكرد آخر زمستان بود هوا هنوز سر بود مادرش شبها براى آرام كردنش مجبور بود از رختخواب بيرون آيد او هم كه هنوز در ايام چلّهاش بود مستعدّ بود براى