تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
گرفتن مرض چون سرد و گرم ميشد او هم تب كرد و كم‌كم تبش بيشتر ميشد بچه هم بىآرامى ميكرد يكروز مادرش گفتم امروز اين بچه ديگر پستان نميگيرد و صدايش هم خفه شده و نفس به سختى ميكشد با خود گفتم اينرا كه ميتوانم ببرم نشان دهم او را در پارچه‌اى پيچيدم و زير عبا گرفته و بدرمانگاه بردم گفت چند روز است گفتم يكى دو روز است ناله مىكند چون دهانش را باز كرد ديدم زبانش و همه دهانش سفيد است گفت مرده را آورده‌اى از اين كلمه مرا متوحش كرد ميلى برداشت و پنبهء به آن پيچيد شيشه‌اى بود كه مايعى در آن بود آن ميل را در آن مايع زد و به زبان و اطراف دهان و حلق او كشيد و او را به من داد من فهميدم كه كارى صورى انجام داده و نفهميدم كه مرض چيست بعدها كه در ايران بوديم و اطفال به آن مرض مبتلا ميشدند آن را ديفترى ميگفتند و بسياريرا كشنده است بهرحال با حال نااميدى بيرون آمدم و توجهى به امير المؤمنين عليه السّلام كردم
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 155 | الشيخ محمد جواد الخراساني