تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
دوست ميداشتم اگرچه گريه زياد ميكرد و بيتابى مينمود و در آن ايام كه افتاده بودم مرا خيلى ناراحت ميكرد يك روز با اينكه سالم بود و هيچ مرضى نداشت ظهرى بخواب رفت تا عصر سربر نداشت مادرش بر سرش رفت ديد دار فانى را وداع گفته من خيلى از فوت او متأثّر شدم چند نفر از رفقا آمدند جنازه او را بردند به خاك سپردند خودم قدرت بر راه رفتن نداشتم ، بالأخره از اثر همان يكساعت تهوّع يكاه پاهايم قوت نداشت تا كم‌كم به راه افتادم و حالم خوب شد باز مشغول كار شدم در آن زمان چند سال بود كه چون ايام بهار ميشد مرض مالاريا در عراق شايع ميشد مخصوصا خ خ در كربلا و نجف ، و خانهء نبود كه مبتلا نشود من خودم به اين مرض بسيار مبتلا شدم خانواده من نيز بسيار مبتلا شدند ميگفتند اين از اثر پشه است از طرف حكومت وارد خانه‌ها ميشدند و هر چه حوضى بود در خانه‌ها خراب ميكردند بالأخره باز ايّام بهار شد مرض مالاريا ظاهر شد گرفتار آنمرض بوديم