تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
ديروز تمام شد چون رفت و به او گفت ديدم خودش پريشان شده فورا خ خ آمد گفت چگونه همه‌اش را خوردى گفتم خوردم تعجب كرد مرا معانيه كرد ديد اثر مخالفى ايجاد نكرده گفت من نميدانم چگونه در تو هيچ اثرى نكرده . آرى اينهم از اثر همان شفا بود كه حال من بواسطه آن قطره بيشتر دگرگون شده بود و من خود نميفهميدم بالأخره چند روز افتاده بودم تا بتدريج آنقدر پاهايم قوت گرفت كه شب جمعه خودم را با عصا بحرم رساندم ، طبيبى بود در نجف حاذق و با من دوست بود هر شب جمعه بكربلا مشرف ميشد خودم را به او رساندم حال مرا ديد گفت چيست قضيه را شرح دادم گفت برو شكر خدا كن از لب وادى السلام برگشته‌اى سپس گفت آنچه بر گشته سوداى محترق بوده در كبد اگر بر نميگشت تو را مى كشت . آرى مرا شفا دادند اما دختركى نوزاد خدا بما داده بود و دو ماهه شد او را بجاى من بردند او را خيلى