پيدا كردم و گفتم خدايا پدر و مادر من سالهائيست از من جدا شدهاند مادر من علويه است در انتظار ديدار من است همچنان در حال بيحسى و بيحالى اما بيدار بودم ناگهان ديدم فاطمه زهرا سلام اللّه عليها بر بالين من نشسته و مرا نوازش مىكند صورتش هم باز است گفتم معلوم است او جده من است من محرم او هستم طولى نكشيد برخواست و رفت من متوجّه به خود شدم ديدم شفأ يافتهام حالم خوب است نشستم و غذا خوردم اما پاهايم قوت راه رفتن نداشت تا چند روز زير بغلم را ميگرفتند با دست به ديوار ميگرفتم و مستراح ميرفتم و از اثر عجيب آن شفأ اين بود كه آن طبيب از چيزهائى كه به من داده بود يك شيشه قطره بود براى چند روز ، روزى سه مرتبه هر مرتبه بيست قطره من همه آن شيشه را در آن روز خوردم فردا كه يك شيخى بود از شاگردان من آمد او را نزد آن طبيب فرستادم كه دستور امروز چيست گفته بود همان دستور ديروز را مكرر كنند و از همان قطره بخورند گفتم قطره
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 109
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٠٩