تا دورانش تمام شد تابستان پيش آمد هوا بشدت گرم شد زن من از اثر مالاريا رنجور شده بود گاهى تب ميكرد و گاهى خوب ميشد دختركى داشتم سه ساله آن هم به اين مرض مبتلا شده بود بعلاوه در اثر گرما درد چشم هم شده بود گرما از يكطرف آزار ميداد پشه و مگس ام العقاريق از طرف ديگر ، از طرفى متصل به خانه ما شخصى بود صابونپزى ميكرد پيه و روده ميآورد چند روز نگاه مى داشت متعفّن ميشد مگس زياد توليد ميكرد مگسهاى او هم از يكطرف و از طرفى بوى تعفّن پيه و رودهها و بوى پختن صابون هم ما را آزار ميداد و هم باعث مرض و بهبود نشدن مرض ميشد فكر كردم كه اگر چند روز زن و بچه را به جائى ميردم تا تغيير آب و هوائى بر ايشان ميشد خوب بود اما هيچ وسيله و هيچ تمكّن نداشتم بالأخره عقلم رسيد كه چند روزى آنها را ببرم به حرّ و در صحن حرّ مسكن كنيم كه دور از شهر است و هوايش آزاد است اين فكر و اين كار از ابتكارات من بود كسى ديگر اين كار را نكرده
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 112
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١١٢