كوچك از قصد من آگاه شد گفت بيا همين دكان مرا بجز با اسباب و لوازمش تا محتاج نباشى به روى ابزار تهيه كنى من ميخواهم بفروشم و بروم دكان او اضافه بر ابزار كار از سنگ و ترازو و غيره چيزى نداشت جز مختصرى از جنس بالأخره همهاش را قيمت كردند يكدينار و نيم شد گفتم اين خوب است براى من كه چيزى ندارم يكدينار و نيم قرض كردم به او دادم و دكان را گرفتم به مقدار نيم دينار يا بيشتر هم برنج و چيزهاى ديگر گرفتم و توكّل بر خدا دكانرا باز كردم اما به فروش نداشتم يكى به همان علت كه سكنهء محل كم بود و ديگر هم شايد به علت اينكه من آخوند بودم چيزى از من نميخريدند همه فروش من در روز به پنچاه فلس نميرسيد هرچه ميفروختم بيش از خرج خودمان نبود ولى خودم را وعده ميدادم و كمكم خوب خواهد شد اما بجاى فروش در همانجا مشغول تدريس بودم يك شيخ بود از جبل عامل پيش من كفايه ميخواند او مرا رها نميكرد همانجا ميآمد بعوض فروش . . .
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 99
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٩٩