وقتى ديگر صبح از خانه بيرون شدم كه بروم چيزى بخرم بياورم چند روز بود كه يك فلس در جيب من نبود و چيزى به خانه نياورده بودم تا ظهر فرجى نشد روى رفتن به خانه نداشتم همچنان در مدرسه ماندم قدرى خوابيدم و قدرى مطالعه كردم تا شب هم فرجى نشد بالأخره ديدم اين زن ناراحت مىشود صبر كردم تا سه ساعت از شب گذشت و دكانها بسته شد دو عدد نان گرفتم رو به خانه نمودم ديدم اين زن عقب من اينطرف و آنطرف رفته و ميگردد چند نفر ديگر را هم بجستجو وادار كرده چون مرا ديدند گفتند كجا بودى گفتم رفتم بمدرسه مرا خواب برد امشب را هم باينوضع گذراندم آنزن هم از هرجا بود نهارى تهيه كرده بود گفت من منتظر نشستم و خبرى از تو نشد بالأخره همانرا شام كرديم .
بالأخره من ديدم با اينوصعها نميشود زندگانى كرد قضيّه يكروز دو روز نيست و خودم تنها نيستم كه نان تنها هم مرا بس باشد فرض ميكنيم نان تنها هم بس
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 97
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٩٧