و سنگى بر او نهادم تا قدرى خيس شود پس از چند دقيقه آمدم ديدم آب او را برده هرچه عقبش رفتم و داخل آب هم با پا جستجو كردم او را نجستم خيالم از ناحيه لحاف هم راحت شد ، زمستان آنسال بر من خيلى سخت گذشت هيچ روپوش نداشتم ناچار شبها خودم را گرد ميكردم و مانند حال سجده ميخوابيدم و گاه هم از سرما خوابم نميبرد آنسال هم گذشت ايّام بهار شد در فصل نوروز جمعى از اهل محل آمدند پدرم بتوسط ايشان بيست تومان و يك پوستين فرستاده بود من ديدم آنها هريك ، يك پوستين براى خود آوردهاند و هوا كه گرم مىشود خواهند فروخت پوستين را كه پدرم فرستاده بود بردم دادم به مرحوم آية اللّه شاهرودى كه ايشانهم يكى از اساتيد بنده بود ايشانهم در زندگى وضع خوشى نداشت و خيلى عزت نفس و استغناى طبع داشت و بقناعت ميكوشيد ايشان هم عبا و لباس درستى نداشت هنگاميكه براى درس ميآمد و تدريس ميكرد
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 84
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٨٤