تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
بيشتر اوقات خوراك من نان خالى بود با چائى آن هم نه چاى شيرين بلكه نان را ميخوردم و بعد چائى تلخ ميخوردم و اگر وسعتى بود نان و ماست يا با خرما ميخوردم پول من هرگز بميوه نميرسيد و هيچ نميفهميدم كه ميوه هم در نجف وجود دارد ، يكوقت مريض شدم مرا به ليموى شيرين چه مفهومى دارد ، بسيار اوقات بود كه يك ماه و دو ماه يا بيشتر موفّق بغذاى مطبوخ نميشدم گاهى كه مقدارى گوشت ميگرفتم يك پياله روحى داشتم در همان مىپختم دو عده يا سه وعده ميخوردم و گاهى يك استكان برنج در همان پياله ميريختم يك بشقاب بر سرش ميگذاشتم دمى ميپختم و با نان ميخوردم و مدّتى شد كه همان دمى را بىروغن ميپختم و ميخوردم براى اينكه در پختن همان آبگوشت يا دمى مصرفى فوق العاده نداشته باشد يك فانوس انگليسى گرفته بودم كه چراغ روشنائيم بود در بالايش را برداشته بودم آن ، ،