تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
ميلرزيد ايشان گفتند اين پوستين را از كجا آوردى گفتم پدرم فرستاده فرمود تو خودت لازم دارى گفتم شما اينرا داشته باشيد اينها كه آمده‌اند پوستين ديگر هم دارند من از آنها ميگيرم بالأخره يكى از پوستينهاى آنها را خريدم و وجهش را به پدر حواله دادم نميدانم شايد موضمع را هم بدرم نوشه بشام ايشان گفتند پوستينت را چه كردى گفتم به ديگرى دادم كه استحقاقش را داشت مرحوم آية اللّه شاهرويد چند سال بود كه زمستانها همان پوستين را ميپوشيد و براى تدريس ميآمد و از باب مزاح بسيار مثلها را بپوستين ميزد آن پوستين سه سال نزد من بود و زمستانها به آن اكتفا ميكردم ، در سال چهارم كه هنور در مدرسه بادكوبه بودم در اثر رياضتهاى جبرى و نخوردن ميوه و در عوض آب زياد خوردن و مدّتى هم در تابستان روزه مستحبى ميگرفتم و افطار و سحرم همان نان و چائى بود كم‌كم مزاج رو بانحلال گذاشت گاه گاهى مريض ميشدم بعد هم مرضى در ادرار پيدا كردم