تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
آنقدر سر بر روى زمين گذارده بودم كه بىمتكّائى برايم عادت شده بود بطورى شده بود كه اگر گاهى اتفاق ميافتاد كه در منزل دوستان بيتوته ميكردم متكّاء برايم ميگذاردند از خوابيدن بر متكّاء ناراحت بودم تا صاحب منزل ميرفت سرم را از روى متكّاء ناراحت بودم تا صاحب منزل ميرفت سرم را از روى متكّاء برميداشتم و به زمين مى گذاشتم ، وضع لباس من ، بسيار اوقات بود كه زير جامه نداشتم و بى زير جامه ميرفتم چه در زمستان و چه در تابستان و چون قبا بلند بود ساترمن بود بسيار وقت بود كه پيراهن نداشتم بدون پيراهن ميرفتم گاه ميشد كه چون پيراهنم پاره ميشد يقهء او را جدا ميكردم و بگردنم ميانداختم كه گمان كنند من پيراهن دارم . وضع روانداز من ، از مشهد با خود يك لحاف آورده بودم اما آنسال چون زمستان گذشت و هوا گرم شد خواستم او را بشويم چون در بين راه كثيف و چركين شده بود و احتياط بهم رسانده بود با يكزحمتى او را با خود بكوفه بردم رفتم كنار شط فرات او را در آب فرو بردم