ميآمد كه در دكان بايستم خودم پول نان ندهم بحواله ديگرى نان بگيرم و چوب خطى به او بدهم خط بزند و گاهى هم معطّل شوم من به اين امور عادت نداشتم لهذا چند ماه قبض نان نگرفتم طلّاب مرا ملامت ميكردند ميگفتند با اين وضع سختى كه تو دارى چرا نميگذارى برو خود را معرفى كن ولى بر من گران ميآمد من اين را پستى حساب ميكردم ميگفتند قضيّه عموميست علماء و فضلاء و مدرسين ميگيرند هرچه گفتند من نتوانستم خودم را راضى كنم بالأخره بعد از چند ماه قبض حواله نان آوردند در مدرسه به من دادند نميدانم كه رفته بود و گفته بود و گرفته بود بالأخره فشار مرا مجبور كرد بگرفتن از آنوقت مستمرّى من در نجف تا آخر همان نان بود باقى چيزها باميد خدا و بستهء بحواله خدا بود كه من حيث لا يحتسب از كجا حواله كند و خدا هم براى من بيشتر ندارى را ميخواست نظير آن كس كه مهمان خدا شد و رفيقش مهمان پيغمبر شد و اگر خدا رفاهيّت و وسعت
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 79
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٧٩