بپوش تا با همين لباس با شما نماز عيد بخوانيم باز گفتم باشد ميبرم به مدرسه مىپوشم از او اصرار و از من انكار بالأخره ديدم خيلى اصرار مىكند گفتم آخر من زير جامه ندارم و در حضور شماها نميتوانم قبايم را بكنم فورا خ خ رفتند يك زيرجامه آوردند لباسها را تبديل نمودم و نماز عيد را خوانديم پس از آن از من پرسشها كرد اهل كجا هستى ، گفتم مشهد ، چه ميخوانى ، گفتم ، كى آمدهاى گفتم ، گفت تا چند سال مجتهد خواهى شد گفتم تا سه سال ديگر انشاء اللّه و بعد هم حرفهائى شد و وعدههائى ميداد ، برخواستم بمدرسه آمدم لباس هاى من عالى بود ولى كسى از جيب خاليم به اطلاع نبود آن روز موقعى كه بحرم مشرف شدم چون بيرون آمدم كفشدارى گفت عيدى ما را بده ، رسم كفشداريهاى كربلا و نجف ايسنت كه از متوطنين فقط در عيد شوال مطالبهء عيدى ميكنند و در ساير اوقات چيزى از كسى نمى خواهند من هم بااطلاع نبودم او لباس عالى مرا ديد
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 69
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٦٩