تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
يك چراغ برايش بخرم ، فرداى آن روز يا روز بعد برفيق صاحب چراغ برخوردم گفت چراغ چه شد گفتم غفلت شده ببخشيد انشاء اللّه ميآورم ماه رمضان تمام شد شب عيد رسيد سحر عيد مانند همه شب بحرم مشرف شدم و در بالاى سر مشغول نماز شدم تا اذان شد نماز صبح خواندم و مشغول تعقيبات بودم من هيچوقت متوجه طرف چپ و راستم نبودم كه چه كسى هست به حال خود بودم قبايم آنشب احتياطپيدا كرده بود وقت نماز از تنم كندم زير جامعه هم نداشتم عبا را به خود پيچيدم تعقيبات هم بسيار ميخواندم چون تعقيبات تمام شد شخصى كه پهلوى راست من بود به من توجه كرد و گفت چرا قبايت را كندى گفتم احتياط پيدا كرده بود چيزى نگفت و گويا چند شبى مراقب حال من بوده سپس گفت مىشود شما امروز به منزل من بيائى و ما چند نفريم با شما نماز عيد بخوانيم گفتم نماز عيد در صحن خوانده مىشود ، و بعد آقايان هستند من چرا ؟ گفت ما مسافر و
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 67 | الشيخ محمد جواد الخراساني