تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
زائريم ميل دارم با شما نماز عيد بخوانيم تعجب كردم بچه مناسبت با من ميخواهد نماز بخواند من هنوز ريش در نياورده بودم تازه وارد بيست و يكسال شده بودم گفت من از شما تقاضا ميكنم بالأخره يكى را صد از دو گفت شما با ايشان به منزل برويد تا من بيايم با او به منزل رفتيم ديدم منزليست اعيانى وارد شديم به اطاقى مفروش از قالى سماور و شيرينى گذارده لقمة الصباح اعيانى حاضر نموده‌اند نشستيم طولى نكشيد خود آنشخص هم وارد شد ، ايشان يكى از تجار سراب تبريز بود مصاحبينش هم خدمتگزارش بودند بالأخره پس از صرف لقمة الصباح يكقبا و لباده كركى لطيف كه مناسب اعيان بود در سينى گذاشته آوردند آن تاجر بنام حاج سيد مسيب گفتت اين قبا و لباده را من براى خودم دوخته‌ام اما نپوشيدم چون ما را مجبور كردند به لباس متحد الشكل يعنى كت و شلوار ، اينها همينطور مانده شما اينها را امروز ، روز عيد است بپوش گفتم باشد ميبرم بمدرسه ميپوشم گفت همينجا