شيخ به منزل برويد تا من بيايم ما به منزل رفتيم سماور آماده گذارده بود يك چائى براى من ريخت بعد دست كرد بيست روپيه پيش من نهاد گفتم اين چيست گفت آقا دادهاند براى شما من در حيرت فرو رفتم بطورى كه در وجناتم ظاهر ميشد از حالت من چيزى استنباط كرد گفت چرا مبهوت و متحيرى بالأخره قضيه را گفتم از معجزه امير المؤمنين عليه السلام و كرامت آنحضرت كه يكساعت قبل من در چنان فشار واقع شدم و به حضرت عرض كردم و فاصلهء نشد كه خودبخود حواله فرمود بالأخره حاج سيد مسيب وارد شد قضيه را به او گفت او هم از پيشآمد و كرامت مولى خرسند گرديد شام صرف شد و من بمدرسه برگشتم صبح شد آفتاب برآمد دكانها باز شد ، چراغ آن زن را خريدم و برفيق آن شيخ دادم و بحرم آمدم بكفشدارى هم عيدى دادم و وضع من روبراه شد يك گليم نازك مستعمل گرفتم گرچه پس از چندى محتاج شدم و آن را فروختم يك سماور حلبى و يك كترى
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 71
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٧١