تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
پس محمد از جا برخاست و در حالى كه گاه مىايستاد و گاه مىنشست و مىگفت لاحول ولا قوه الا بالله ، به خدا من مصائب آن يعقوب را در اين كار مىبينم ، و مىگفت : اينَ اخى ؟ اين ثمَرةُ فؤادى ؟ ايْنَ الحسين ؟ برادرم كجاست ؟ ميوه دلم كجاست ؟ حسين كجاست ؟ به او گفتند : برادرت حسين عليه السلام بيرون مدينه در فلان مكان بار انداخته است ، پس او را سوار بر اسب كردند و در حالى كه گروهى در جلو حركت مىكردند او را به بيرون مدينه بردند . همين كه چشم محمد به پرچمهاى سياه افتاد ، پرسيد ، اين پرچمهاى سياه چيست ؟ گفتند : به خدا قسم ! فرزندان اميّه حسين را كشتند . محمد با شنيدن اين خبر صيحه‌اى زد و از روى اسب بر زمين افتاد و از هوش رفت غلام او نزد امام سجاد عليه السل به آمد و گفت : مولاى من ! عموى خود را درياب پس امام سجاد عليه السلام راه افتاد در حالى كه پارچه‌اى سياه در دست داشت و اشك مىريخت و صورت خود را با آن پاك مىكرد ، پس كنار محمد نشست و سر او را به دامان گرفت ، همين كه محمد به هوش آمد به امام عليه السلام گفت : يابنَ اخى ايْنَ اخى ؟ ايْنَ قُرَّة عَيْنى ؟ ايْنَ نُور بَصَرى ايْنَ ابُوكَ ؟ ايْنَ خليفة ، ابى ؟ ايْنَ اخِىَ الحسين ؟ اى پسر برادرم ! كجاست برادرم ؟ كجاست نورچشمم ؟ كجاست
قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 180 | على اصغر ظهيرى