آمد و باسرعت مرا دنبال كرد ، من نيز به اين طرف و آن طرف مىدويدم و فكر كردم از دست او نجات مىيابم ، ناگهان ته نيزهاش را به كتفم زد و من با صورت روى زمين افتاد . مقنعهام را كشيد و پرّهء گوشم را پاره كرد و گوشوارههايم را ربود ، خون بر گونههايم جارى شد . و من بى هوش شدم .
ناگهان عمهام را ديدم كه در كنار من قرار دارد و گريه مىكند و مىگويد : برخيز برويم ببنيم بر سر خواهران و برادر بيمارت چه آمده است ؟
من برخاستم و گفتم : اى عمه ! آيا پارچهاى هست كه سرم را از ديد نامحرمان بپوشانم ؟ عمهام فرمود : عزيزم عمهء تو نيز همانند توست ، نگاه كردم ديدم سرش برهنه است و دستش از ضربههاى دشمنان سياه شده است .
وقتى به خيمه برگشتيم ديدم ، آنچه در خيمههاى بود را غارت كردهاند و برادرم على بن الحسين با صورت روى زمين افتاد ، و از شدت گرسنگى و تشنگى و بيمارى طاقت نشستن ندارد ، با اين حال ما بر او مىگريستيم و او برما . « 1 »
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ج 45 ، ص 60 .