زيباتر و نورانىتر از او نديدم ، زيرا من آن چنان مات و محو نور جمال آن صورت درخشان بودم كه از انديشهء قتل او غافل شدم .
حسين عليه السل در آن حال آب خواست ، شنيدم مردى از سپاه دشمن گفت : به خدا قسم ! آب نخواهى نوشيد تا به جايگاه سوزان دوزخ وارد شوى و از آب گرم آن بنوشى .
شنيدم امام حسين عليه السل فرمود : واى بر تو ، نه دوزخ جاى من است و نه آب گرم آن را مىنوشم ، بلكه بر جدّم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله وارد مىگردم و در كنار او در پيشگاه خداى قادر خواهم رفت و از آب بهشت خواهم نوشيد و شكايت شما را به آن حضرت خواهم كرد .
هنوز امام عليه السل سخن مىگفت كه گروهى با هم حمله بردند و سرش را از بدنش جدا كردند . « 1 »
آخرين شب زندگانى سيّدالشهداء عليه السلام
على بن الحسين عليها السلام مىفرمايد : در شبى كه پدر بزرگوارم فرداى آن شب به شهادت رسيد در خيمه نشسته بودم و عمهام زينب به پرستارى من مشغول بود پدرم به خيمه خود رفته و « جُوَيْن » غلام ابوذر ، شمشير آن حضرت را اصلاح مىكرد و پدرم مىفرمود :
هامش
( 1 ) - لهوف ، سيد بن طاووس ، ص 128 .