تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
چه باشد نابود مىشوند و جز او كه موجودات را آفريده و مردم را بر انگيخته و او كه يكتاى بى همتاست كسى باقى نخواهد ماند . جد ، پدر ، مادر ، برادرم از من بهتر بودند و براى من و هر مسلمانى الگو خواهند بود و خواهر خود را تسكين داد . و سپس فرمود : خواهر ! تو را سوگند مىدهم و آرزو دارم سوگند مرا بپذيرى كه چون من به شهادت رسيدم گريبان چاك نزنى و صورت نخراشى و بيتابى ننمايى .

خاطرهء عاشورا

« فاطمهء صغرى » دختر امام حسين عليه السل مىگويد : جلوى خيمه ايستاده بودم و بدن پاره پاره پدرم و يارانش را كه روى زمين افتاده بود مىنگريستم و در اين فكر بودم كه « بنى اميه » پس از اين با ما چه مىكنند ؟ ناگهان مردى را ديدم كه سوار بر اسبى است و با نيزه‌اش زنان را دنبال مىكند و آنان به يكديگر پناه مىبرند در حالى كه چادرهاى و مقنعه‌هايشان ربوده شده بود و فرياد « واحمداه » ، « واعلياه » ، « واجداه » سر مىدادند . من هم سخت وحشت زده شدم و قلبم لرزيد و بى هدف به اين طرف و آن طرف مىدويدم ، در همين حال آن اسب سوار به طرف من