شستيم و شك در حصول طهارت داريم و منشأ آن شك در بقاء اطلاق است . . .
مثل مثال كريت محاسبه مىشود .
ب : از كتاب صلاة دو مثال مىآوريم :
1 - شخصى يقينا داراى طهارت از حدث بود و پس از مدتى در بقاء آن شك كرد و سپس با همان وارد نماز يا طواف و يا هر امرى كه شرط صحت آن طهارت مىباشد شد و الآن در صحت و عدم صحت ، برائت ذمه و عدم آن شك دارد و منشأ شك هم شك در بقاء طهارت از حدث است كه اگر آن باقى است پس صحت و برائت ذمه هم آمده و الّا فلا باز كسى نيامده كه در مسبب و لازم اصل جارى كند و بگويد الاصل عدم الصحة و عدم البراءة بلكه همگان اصل را در سبب و ملزوم جارى مىكنند كه طهارت از حدث باشد و خودبخود وضع لازم روشن مىشود پس اصل سببى مقدم است .
2 - نظير همين حرفها در يقين به طهارت از خبث و شك در بقاء آن نسبت به نماز مطرح مىشود .
ج : مثالى از باب حج : شخصى مقدار مالى در حدّ استطاعت دارد كه اگر چنانچه حقوق الناس يا حقوق الله ديگرى بر ذمّهاش نباشد يقينا مستطيع بوده و حج بر وى واجب مىشود و الّا فلا .
حال شك در وجوب حج و اشتغال ذمه نسبت به حج دارد منشأ شكش هم اينست كه نمىداند مثلا مديون هست يا نه ؟ اگر مديون باشد پس حج واجب نمىشود و اگر نباشد پس واجب مىشود .
در اينجا نيز كسى فتوا نداده كه استصحاب را در عدم لازم جارى كن و بگو :
الاصل عدم وجوب الحج بلكه همه مىگويند : استصحاب را در سبب جارى كن و بگو الاصل برائت الذمة من الدين و ساير الحقوق و نتيجه بگير : پس من مستطيع هستم پس حج واجب است .
شرح رسائل (فارسى) — صفحة 368
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٣٦٨