قوله : و على تقدير
وجود :
در قدم دوّم بر فرض كسى كه قائل به بطلان شدهباشد خواهيم گفت : گفتارش ناتمام است زيراهيچ دليلى بر بطلان بيع نداريم به ويژه اينكه از اوّلبيع صحيح منعقد شده و پس از مدتى كه قبض واقباض آمده و مشترى ديد كه مبيع فاقد اوصافاست از حالا باطل باشد معنى ندارد و « الشيئىلاينقلب عمّا وقع عليه » ( البته ممكن است قائل بهبطلان از آغاز حكم به بطلان كند و ايراد مذكوروارد نباشد ) .
قوله : عدا ما فى مجمعالبرهان :
تنها دليلى كه براى بطلان اقامه شده كلام مقدّساردبيلى در مجمع الفائده است « 1 » كه حاصلش ايناست : وقتى بايع مبيع غايب را توصيف كرد درحقيقت مبيع مقيّد شد و بعداً كه تحويل مىگيرد وفاقد وصف است ، بايد گفت اين غير از آنى استكه عقد بر او واقع شده و در يك كلام : آنكه « معقودٌعليه » است موجود نيست و آن كه موجود است ( مبيع فاقد ) « معقود عليه » و متعلّق عقد نيست تامعامله صحيح باشد ، پس چون متعلّق عقد وجودخارجى ندارد معامله باطل است .
قوله : و يضعّف :
مرحوم شيخ در تضعيف و رد سخن مقدّسمىفرمايد :
اوصاف در تقسيمى دو گونه هستند :
1 - اوصافى كه ذاتى و داخل در ذات مبيع ومقوّم او هستند مثل طلا بودن براى طلا ، عبد بودنبراى عبد و . . . .
2 - اوصافى كه عرضى و خارج از ذات مبيعهستند مثل خياط بودن ، زيبا بودن ، خوش اخلاقبودن و . . . و مورد بحث ما در خيار رؤيت ، اوصافعرضى و خارجى است كه تخلّف آنها و نبودشانموجب نمىشود كه عرف و عقلاء بگويند اين غيراز آن است ، ( و به قول مقدّس : معقود عليه غيرموجود است ) بلكه حداكثر مىگويند : اين همانمبيع است ولى فاقد اوصافى است كه بايع ذكرمىكرد ، پس استدلال مقدّس از ما نحن فيه اجنبىاست . آرى اگر اوصاف داخلى تخلّف پيدا كندمثلًا بگويد : آنچه را در
هامش
( 1 ) . مجمع الفائده ، ج 8 ، ص 183 .