گاهى انتقال از يدى به يد ديگر مستقيما نيست بلكه از راه حيازت است يعنى صاحب يد اوّل از حق خود رفع يد مىكند مثلا كلب معلّم را رها مىكند ، خمر محترمه را در كوچه مىگذارد و . . . و پس از مدّتى ديگرى آمده و دست روى آن گذاشته و بر آن يد و سلطه پيدا مىكند و از راه حيازت به او منتقل مىشود اين را اصطلاحا نقل و انتقال نگويند كه حق فلانى به ديگرى منتقل شد خير حقّى نيست .
رفع يد از حقّ است . . .
ولى گاهى انتقال از يدى به يد ديگر است كه قهرى باشد كالارث يا اختيار باشد كالوصية و الهبة و الصلح و در عبارت علّامه چون تعبير به انتقال من يد الى يد شده منظور همين است كه به نفس مصالحه اين حقوق اختصاصيه به مصالح له ، منتقل شود . و در اين فرض كلام علّامه شاهد مطلب ما است .
قوله : و لكن : تا به حال جواز مصالحه مع العوض را تقويت مىكرديم ، حال مىگوئيم :
انصاف اينست كه : چنين مصالحهاى مشكل است [ بدليل اينكه : عموم روايت تحف العقول مىفرمود : و جميع التقلب حرام و صلح مذكور هم نوعى از تقلّبات و تصرفات است پس حرام است . ] پس فقط صلح بلاعوض صحيح است .
قوله : نعم : مقدّمه : در باب حقيقت صلح دو مبنى است :
1 - تمليك على وجه المقابله است كالبيع و . . .
2 - حقيقت صلح همان تسالم و توافق طرفينى است به اينكه هردو يا يكى كوتاه بيايند و از حق خود بگذرند و در اوّل كتاب البيع مكاسب اين مطلب خواهد آمد .
با اين مقدمه مىگوئيم : اگر حقيقت صلح همان تمليك و تملك باشد در ما
شرح مكاسب (فارسى) — صفحة 302
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٣٠٢