وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ
( 41 )
و امّا آن ديگر ، ( پس ) بردار كرده شود ؛ ( پس ) بخورند مرغان از سر او ! حكم كرده شد كارى كه در وى سؤال مى كنيد .
تفسير : يوسف - عليه السلام - پس از اداى تبليغ خواب آنها را تعبير كرد ، و گفت : آنكه به خواب بيند كه به پادشاه شراب مى نوشاند ، تعبيرش آن است كه در بيدارى نيز به پادشاه شراب مى نوشاند ؛ و آنكه ديد پرندگان از سرش نان مى خورند ؛ به دار كشيده مىشود و پرندگان مغز سرش را خواهند خورد . تقدير چنين است ؛ به كوشش بازنمى گردد ، و تخلفى در آن پديد نمى آيد ! هرچه شما پرسيديد ، من گفتم . و چنين شد : ساقى از تهمت مسموم كردن شاه برائت حاصل كرد . و خبّاز ، در اثر اثبات جرم ، اعدام شد .
وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ
و گفت يوسف به آنكه دانسته بود كه او نجات يابنده است از آن دو كس : ياد كن مرا نزد مولاى خود ؛
تفسير : اينجا « ظن » به معنى يقين است :
« الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ »
( البقره : ركوع 5 ) . يعنى ، يوسف ( ع ) به كسى كه يقين داشت برى مىشود . حين برآمدن « 1 » گفت : چون به خدمت پادشاه رسى ، از من نيز ذكر كن ، و بگو : سالهاست بى گناهى در زندان مانده ؛ سخن را به مبالغه نكشانى ؛ هرچه ديده اى بدون كم وكاست بازگوى !
هامش
( 1 ) . بيرون آمدن