تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كابلى (فارسى) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ
( 36 ) مى بينم خود را در خواب ؛ كه مى فشارم انگور را ؛ و گفت ديگرى : به درستى كه من مى بينم خود را ، برمى دارم بر زبر سر خود نان را ، مى خورد مرغان از آن ؛ خبر ده ما را به تعبير اين خواب ؛ هر آئينه ما مى بينيم ترا از نيكوكاران . تفسير : در آن روزگار ، دو نوجوان زندانى شدند : يكى ، خبّاز ؛ و ديگر ، ساقى شاه مصر ( ريّان بن وليد ) . اين هردو را به تهمت مسموم كردن شاه گرفتار كرده بودند ؛ چون در زندان مروّت و امانت ، حسن اخلاق ، و كثرت عبادت ، شناسائى به تعبير خواب ، همدردى يوسف بر خلائق ، و صدق گفتار او ، مشهور بود ؛ اين هردو نيز به حضرت وى اخلاص و احترام زياد داشتند . روزى خواب خود را به يوسف ( ع ) عرضه كردند . ساقى گفت : خواب ديدم كه انگور را مى فشرم ، و به پادشاه مصر شراب مى دهم ! خبّاز گفت : ديدم بر سر من طبق هاى نان است ؛ پرندگان از آن مى خورند ! چون يوسف ( ع ) را مردى نيكوكار و بزرگ ديدند ، تعبير خواب خود را از وى خواستند .
قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمَّا
گفت : نخواهد آمد به شما هيچ طعامى كه داده مىشويد آن را هرروز ، مگر خبردار كنم شما را به تعبير آن ، پيش از آنكه بيايد به شما ؛ اين كه گفتم به شما ، از آن چيزى است