تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كابلى (فارسى) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
را به هيجان آرند ، تا وى كارى كند كه سبب ديدار يوسف گردد ، يا دل زليخا را از يوسف ( ع ) بگردانند ، و به خود مايل كنند ؛ و احتمال دارد زليخا با بعضى از زنان راز خويش را در ميان نهاده باشد ، و آنها به افشاى راز و اعتراض آغاز كرده باشند ؛ به هرحال ، در تعبير گفتگوى آنها به « مكر » تمام اين احتمالات موجود مى باشد .
أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ
فرستاد بسوى ايشان ؛ و آماده كرد براى ايشان ( تكيه گاه ) مجلس ؛ و داد هر يكى را از ايشان كاردى ؛ و گفت : ( اى يوسف ) بيرون آى بر اين زنان ! پس چون ديدندش ، بزرگ يافتندش ؛ و بريدند دست هاى خود را ؛ تفسير : زليخا زنان مذكور را به مهمانى خواند ؛ و خوانى پر از اطعمه و اشربه گسترد ، و در سفره چيزى بود كه با كارد خورده مى شد . به دست هر زن كاردى داد تا در خوردن آن زحمت انتظار نبرند . چون اين همه مهيّا شد ، به يوسف ( ع ) گفت تا برون آيد . يوسف برآمد ، درحالى كه عذار وى چون آفتاب مى درخشيد . زنان به مجرّد ديدن جمال يوسف ( ع ) از خود رفتند ، و به جاى ميوه دستان خويش را بريدند . اين نيز دليلى جداگانه بود كه بر صداقت و نزاهت يوسف اقامه شد ؛ زيرا ، درحالى كه زنان تماشائى به يك جلوهء جمال بى مثال يوسف از خود رفتند ، و يوسف از كمال حيا نگاهى بر آنها نيافگند پس معلوم است كه چون زليخا از مشاهدهء جمال او دلداده و مفتون ، شد يوسف ( ع ) مانند فرشته اى بى گناه ، دامن عفت خويش را نيالوده ، از آن آزمونگاه مدهش پاك برآمد .