تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كابلى (فارسى) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
پيوست ؛ آينده ذكرى از آن مكن كه مايهء بدنامى و رسوائى است ! و به زليخا گفت : از يوسف ( يا ، از بارگاه الهى - ج ) آمرزش گناه خود را استدعا كن ، كه يقينا تو گنهگارى !
* وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ
( 30 ) و گفتند زنان چندى در شهر ، كه زن عزيز خواست از غلام خود نفس او را ؛ به درستى كه بشگافته است غلاف دل او را از دوستى ؛ هر آئينه ما مى بينيم آن زن را در خطاى ظاهر . تفسير : رفته رفته ، زنان شهر آوازه كردند : زن عزيز دلدادهء غلام جوان خويش گرديده ، او مى خواهد دل او را بربايد ؛ محبت اين غلام در اعماق دلش جاگرفته ؛ چه قدر شرم است « 1 » زن مرد محترمى چون عزيز عاشق غلام خويش گردد ! بعقيدهء ما ، در اين معاملت آشكارا ، زليخا [ سزاوار ] ملامت است .
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ
( پس ) چون شنيد زن عزيز مكر ايشان را ؛ تفسير : از آن جهت گفتگوى زنان مصر « مكر » ( فريب ) خوانده شده كه به آئين مكّاران در خفيه اين سخنان را مى گفتند ، و مقصود از طعن بر زليخا اظهار پارسائى خودشان بود ، ورنه هر زن كه از حسن بى مثال يوسف مى شنيد ، عاشق ديدار وى مى شد ! هيچ دور نيست زنانى كه بر زليخا طعن و تشنيع مى كردند ، و از وى نكته چينى مى نمودند به اين جهت بوده باشد كه زليخا
هامش
( 1 ) . شرم آور است