تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كابلى (فارسى) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
مبدأ ابصار ( ديدن ) در ذات اقدس وى موجود است ؛ و نتيجهء آن ، يعنى علمى كه از رؤيت بصرى حاصل مىشود ، به درجهء كمال حضرت او را حاصل است ؛ در چگونگى مبدأ و كيفيّت ديدن وى ، جز اينكه گوئيم « ديدن خدا ( ج ) مانند ديدن مخلوق نيست » چيزى گفته نمىتوانيم « 1 » :
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ »
« 2 » . نه تنها سمع و بصر ، بلكه همه صفات اقدس او ، چنين فهميده شود كه صفت به اعتبار اصل ، مبدأ و غايت خود ، ثابت مىباشد ؛ مگر « 3 » بيان كيفيّت آن از توان خارج است ؛ و شرايع آسمانى نيز تكليف ننموده كه انسان در حقايق ماوراء العقل خوض كند ، و خويشتن را پريشان گرداند . در اين‌باره در سورهء مائده ، به تفسير آيت
« وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ »
بيان نموده‌ايم ؛ در
« اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ »
نيز ازين قاعده دانسته شود . معنى « عرش » تخت و مقامى بلند است « استوى » را اكثر محقّقان « استقرار و تمكّن » ترجمه كرده‌اند ، و مترجم محقّق - رحمه اللّه - آن را « قرار گرفتن » تعبير كرده ؛ گويا ، از اين كلمه ظاهر مىشود كه حضرت وى چنان قبضهء كامل بر تخت حكومت دارد كه هيچ جا و هيچ گوشهء آن از نفوذ و اقتدار وى بيرون نمىماند ، و در قبضه و تسلّط او هيچ نوع مزاحمت و اختلال پديد نمىآيد ؛ همه امور منتظم و كامل شده است . اكنون نيز ، در دنيا ، بر تخت نشستن پادشاه يك مبدأ و صورت ظاهرى دارد و يك حقيقت يا غرض و غايت ، يعنى حصول قدرت ؛ تسلّط ؛ اقتدار ؛ نفوذ ؛ تصرّف كامل بر پادشاهى .
« اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ »
خدا ( ج ) اين حقيقت و غايت به درجهء كمال موجود است ؛ يعنى ، پس از آفرينش آسمانها و زمين و تمام علويّات و سفليّات ، حقّ قبضه و اقتدار و هر نوع تصرّفات مالكانه و شهنشاهانه ، بدون مزاحمت ديگر « 4 » ، حضرت او را حاصل است ؛ چنان كه جاى ديگر « 5 » بعد از
« ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ »
از لفظ
« يُدَبِّرُ الْأَمْرَ » *
، و اينجا از
« يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ »
بر اين مضمون تنبيه شده است . راجع به مبدأ و صورت ظاهرى
« اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ »
بر وفق آنچه در سمع و بصر و ديگر صفات الهى ( ج ) نوشته‌ايم ، بايد عقيده نمود ؛ چنين نشود كه در آن يك ذرّه شائبه از صفات مخلوق و سمات حدوث باشد . در اين سؤال كه آن صفات چگونه مىباشد ؛ بايد جواب داد :
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم * وز هرچه گفته‌اند و شنيديم و خوانده‌ايم
هامش
( 1 ) . چيز ديگرى نمىتوانيم بگوييم . ( 2 ) . سورهء شورى ، آيهء 11 . ( 3 ) . ليكن ( 4 ) . ديگرى ، ديگران ، غير ( 5 ) . سورهء يونس ، آيهء 3 .