قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ
( 116 )
گفت : پاك هستى تو ؛ نسزد مرا كه بگويم چنين سخنى كه حقّ آن را ندارم ! اگر اين را گفته باشم ، پس هر آئينه تو آن را دانستهاى ؛ مىدانى آنچه در نفس من است ، و نمىدانم آنچه در نفس ( ضمير ) توست ؛ هر آئينه تو دانندهء امور پنهانى .
تفسير : يعنى ، من چنان سخن ناپاك را چگونه گفته مىتوانستم ؟ ! « 1 » ذات مقدّس تو منزّه از آن است كه در الوهيّت و غيره به آن انباز قرار داده شود ؛ و هركه را تو به منصب جليل رسالت سرافراز نمائى ، شايسته نيست كه حرف ناحق از زبان او برآيد ؛ اقتضاى سبّوحيّت تو و عصمت من آن است كه من هيچگاه چنين سخن ناپاك گفته نتوانم « 2 » . صرف نظر از همه دلايل ، آخرين سخن اين است كه از علم محيط تو هيچ چيز خارج شده نمىتواند ؛ اگر من واقعا چنين مىگفتم ، در علم تو ضرور موجود مىبود ، و تو خود مىدانى كه نه در خفيه و نه در علانيه چنين نامناسب حرفى از زبان من برآمده « 3 » ؛ بلكه در دل من نيز اين گونه خيال فاسد هيچگاه خطور نكرده ؛ چه بر ذات غيبدان تو نه فقط هواجس و خواطر ، بلكه رازهاى نهان هركس پوشيده نيست .
هامش
( 1 ) . چگونه مىتوانستم بگويم ؟ !
( 2 ) . نتوانم بگويم
( 3 ) . برنيامده ؛