و الحاصل مفاسد اجتماع متباينين و معاشرت متعاندين در امور زندگى و معيشت كه عمرى را بايد در سجن و قيد اسارت باشند ، بسيار ، و طلاق بهترين دوايى است از براى رفع اين مرض و راحت و آسايش كه هريك براى زندگى خود خفّت متناسبى موافق حال و خلق خود پيدا كنند . اجتماع متنافرين نفرت زياد مىكند نه الفت . مخالطهء متباغضين بغض و عداوت مىافزايد نه محبّت ؛ بلى زواج و اجتماع خوب است ، لكن خوب بالذات گاهى بد بالعرض مىشود . غذاى مأكول لذيذ ضائر مىشود ؛ امين خائن مىگردد ؛ دوست دشمن مىشود ؛ طيّب خبيث مىگردد ؛ به هر اندازه كه نكاح در مورد خودش حسن دارد و حكمت داشته ، فراق هم در مورد خودش حسن و حكمت خواهد داشت . اين است كه قانونگذار اسلام مراعات عدالت و وسطيّت را نموده ، نه منع از آن نموده كما فى انجيل متى و لوقا ، و نه آن را به شهوت و اقتراح مردان ايكال نموده . اوّلا منع از طلاق نموده كه « أبغض الأشياء عندى الطّلاق » . « 1 » را نسبت به آن جناب داد و براى رفع سبب آن ، يعنى شقاق ، داستان نصب حكمين و اصلاح ذات البين را مقرّر داشته ، و پس از طلاق مدّتى را للرّجعة معين فرموده ، و احكام و آثار زوجيّت را الى مدة مترتّب نموده ، از نفقه و عدم خروج از بيت و استحباب تزيين از براى مرد
« لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً »
. « 2 » و بعد ذا ، اگر ممكن الاصلاح نشد يا براى جلوگيرى از مفاسد اجتماع دو متفارق الاخلاق و الآداب ، تشريع طلاق را نمود . و در اين مورد هم باز مراعات نكتهاى را فرمود كه طلاق به عوض كمتر واقع شود ؛ به اينكه امر طلاق را به دست مرد كه اعقل و افهم است نوعا و نظرات عواقب انديش او بيشتر است ، و مانند زنان عجول و بىثبات و رديه و سريع التأثّر و التّحوّل نباشند داده كه « الطلاق بيد من اخذ بالساق » . « 3 » و اگر با زن بود ، زنان به واسطهء ضعف عقل و ايمان و به ميل اقتران به اين و آن ، همه وقت و به هر وقت و به هر سبب ، تهيّهء طلاق را مىنمودند و اين مبغوض اصلى نفسى ، كثير الوقوع مىگرديد . فهو العدل و الوسط . پس در مورد كراهت زن تنها يا با مرد ، طلاق ممّا لهنّ است ؛ ففيه المنّة عليها او عليهما ؛ و در مورد كراهت مرد تنها ، فممّا عليهنّ است ، به واسطهء آنكه
« وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ »
. « 4 »
هامش
( 1 ) . اين روايت به صورتهاى مختلف آمده است ؛ از جمله : ما من شىء أبغض الى الله عزّ و جلّ من بيت يخرب فى الاسلام بالفرقة ، يعنى الطلاق . كافى ، ج 5 ، ص 328 . و نمونهء ديگر : عن ابى عبد الله عليه السلام :
ما من شىء أحلّه الله عزّ و جلّ أبغض من الطلاق و انّ اللّه يبغض المطلاق الذوّاق ، كافى ، ج 6 ، ص 54
( 2 ) . طلاق ، 1
( 3 ) . مستدرك ، ج 15 ، ص 306
( 4 ) . بقره ، 228