خواست . شيخ يكى از شاگردان را نزد سلطان روانه ساخت ؛ شروع به معالجه كرد ؛ بهبودى حاصل نگرديد . چون چنين ديد به عرض ملك رسانيد كه من مىخواهم از ملكه بعضى چيزها از احوال اين پسر بپرسم . اجازه حاصل نمود ؛ به اندرون وارد گرديد . به ملكه گفت :
اگر ملكه راست بگويد ، معالجه پسر براى من ممكن است و من امين هستم و الّا پسرت مىميرد . ملكه گفت : هرچه مىخواهى بپرس . پس طبيب گفت : راست بگو اين پسر از كجاست و كيست . وقتى ديد چاره ندارد ، گفت : من به جوانى گيلانى عاشق شدم او را دعوت كرده و با او خلوت نمودم و اين پسر از اوست . طبيب فرمود : الحال دوا را دانستم .
فرمود : براى مريض برنج پخته با ماست باصطلاح اهل گيلان ( كته چلو ) ترتيب دهند . وقتى خبر به شيخ رسيد ، گفت : ما أجرء الگيلانى على حرم السلطان ؟ تعجب كرد از جرأت گيلانى بر حرم سلطان . مىگويم : و جهش اين است كه غالبا قوت اهالى گيلان ، مطبوخ مذكور است و طبعش آموخته به آن . نظر كن چهطور طبيعت گيلانى به متولّد از او سرايت كرد كه حيات او متوقف بر معرفت آن گرديد . از كلام شيخ و معالجهء تلميذ معلوم مىشود كه سرايت طبيعت والد بولد از مسلّميات اوليه است و اين مطلب جدّا قابل توجه و تدبّر است .
شانزدهم : « 1 » منافى بودن عدم حجاب است با غيرت ؛ و غيرت از صفات حسنهاى است كه تمام عقلا آن را مدح كردهاند ؛ حتى آنها كه غيرت ندارند ، معترفند كه بىغيرتى مذموم است نزد عقل ؛ حتى در بسيارى از حيوانات اين صفت موجود است . مثل خروس وقتى ببيند ، خروس ديگر مىخواهد نزد مرغش برود ، غيظ مىكند ، او را مىزند و از آن مكان مىراند ؛ شعر :
از سر غيرت بيگانه خروس * جنگجويى مىكند چون اشكبوس
و از جمله كه بطور قطع نقل كردهاند ، اين است :
لقلقى در بعضى از محلها تخم گذارد . يكى آمد تخم لقلق را برداشت و تخم ديگر به جايش گذارد . بعد از آنكه جوجهها از تخمها بيرون آمدند ، لقلق نر ديد جوجهها لقلق نمىماند ، بلكه جوجه لقلق نيستند . ساير لقلقها را خبر كرد ، جمع شدند و انجمن تشكيل دادند . بعد از تحقيقات ، لقلق ماده را با منقار ريزريز كردند . اين چه سياستى است كه انسان نفس خودش را ارذل و اخسّ از حيوانات قرار بدهد ؟ ملاحظه نما ! وقتى معشوق انسان با غيرش عشق بورزد ، چهطور عاشق غيظ مىنمايد ؛ و اين امرى است طبيعى و از اخلاق حسنه كه عقلا آن را مدح مىكنند و مدح عقلا دالّ بر حسن اين صفت است و اين همان معنى غيرت است . حتى اينكه مكرّر ديده شده كه اهل اروپا خشمناك مىشوند بر كسى كه
هامش
( 1 ) . اين شانزدهم ، ادامهء تقسيمبندى پيشين است نه ادامهء « پنجم » كه در سطور قبل آمده بود .