از جمله در يكى از كتب درسى قرائتى است كه در مدارس مىخوانند ، اين حكايت [ آمده است : ]
يكى از سلاطين اروپا ، دخترى داشت ، مريض شد و از دنيا رفت . سلطان از فوت او خيلى متأثّر شد ، به حيثى كه عيشش منقص گشته ، دائما محزون بود تا روزى براى تفرّج به عنوان شكار بيرون رفت . در بين اهل باديه ، دخترى را ديد سخت شباهت به دخترش داشت . سلطان كه چشمش به آن دختر افتاد از هوش رفت . بعد از افاقهء از بيهوشى ، براى امراى خودش كيفيّت را گفت . از شنيدن اين مطلب خيلى شاد شدند و وجود اين دختر را سبب تسليت سلطان دانستند . والدين دختر را راضى كرده ، او را گرفتند و همراه خود به شهر آوردند ؛ امارت جداگانهء مستقل با خدّام و اثاث البيت برايش مرتّب ساختند . غالبا با سلطان به سر مىبرد و سلطان به وجود او خود را تسليه مىداد . ليكن دختر خوشوقت به اين وضع نبود . سبب را نمىدانستند و هرچه سلطان در اكرام و جوايز مىافزود ، او را مسرور نمىديد . بعد از مدتى دختر براى ملاقات پدر و مادر و عشيرهاش از سلطان اجازه حاصل كرد . بعد از تهيه و تدارك مقتضى مقام ، به احترام تمام به وطن مألوف كه منشاء و مولدش بود ، مراجعه كرد . وقتى به آنجا رسيد بر ايام گذشته تأسف مىبرد ؛ با پاى برهنه دنبال گاو و گوسفند مىافتاد و نان جو مىخورد و به اين حال مسرور بود . وقتى مراجعت كردند ، خدّام و امنا كه از طرف سلطان همراه دختر آمده بودند ، آنچه را از دختر مشاهده كرده بودند ، به عرض سلطان رسانيدند . سلطان دانست كه حزن دختر نبود مگر براى فقدان آنچه سابقا در آن بوده و نشوونما نموده ، پس سلطان دختر را ترك كرده و به پدر و مادرش رد گردانيد .
مؤلف مىگويد ؛ سبب در اين قصه اين بوده كه آن دختر چون حقيقتا دختر سلطان نبود ، لذا نتوانست تحمّل احترامات و اكرامات سلطانى را بنمايد ، بلكه برايش اسائه بود نه احترام و اكرام .
چند سال قبل از اين ، براى حكومت هند شخصى از لندن تعيين شد ؛ او را « ويسرى » مىگفتند . انگليسىها كه در هند بودند ، او را نپذيرفتند ؛ گفتند : حسب اين شخص پست است ، ما نمىتوانيم به او مراعات تعظيم و احترام نماييم . به لندن فرستادند و تعقيب كردند تا او را عزل كردند . شغل ديگر به او محوّل نمودند و در جرائد نوشتند . مؤلف گويد : من در آن اوقات در رنگون بودم . نظير اين قضايا زياد است و مطلب بديهى است ؛ نزد كسى كه فىالجمله اطلاع بر احوال آنها دارد ، محتاج به اثبات نيست .
وقتى كه اين مطلب را دانستى ، بدانكه بزرگترين مفاسد و از همه با ضررتر براى حسب و نسب ، همانا عدم حجاب است . اهل اروپا ملتفت اين مضار و مفاسد شدهاند و از قرارى
رسائل حجابيه (فارسى) — صفحة 485
مساهمون: الشيخ رسول جعفريان
ص٤٨٥