طهارت پاكدامنان درند .
خسرو : شماها چرا تأمّل و تصوّر مفاسد اشاعهء فواحش ننماييد و در پردهدرى پافشارى داريد .
پرويز : بنده كار به كار مردم ندارم و درد ديگر دارم .
خسرو : درد جنابعالى چيست ؟ شايد به طريق شرعى علاج داشته باشد .
پرويز : مىخواهم اول صورت زن را ببينم ؛ بعد بگيرم .
خسرو : پيغمبر اكرم ( ص ) يك نظر به صورت زنى كه بخواهى بگيرى اجازه داده ديگر چه مرض دارى !
پرويز : الحمد لله ! لكن دلم مىخواهد چند روز با زن قبل از عقد نكاح معاشرت نمايم ؛ و اگر اين درد من علاج شود ، دست از شرارت و پردهء طهارت بردارم ، و اين بازىها براى مسلمانها درنياورم و تأسّى به كفّار ننمايم و الّا [ اگر ] از علاج شرعى عاجز شوم از راه ديگر آيم و در مگر گشايم تا جفت ديده انتخاب نمايم .
خسرو : اينقدر خودكشى چرا ؟ و براى شهوت و هواى نفس ، رسوايى چرا ؟ برو يك نفر مثل خودت پيدا كن ؛ اول به عقد انقطاعى بگير ؛ اگر مايل شدى ، بعد انقضاى مدت به عقد دايمى بگير . بىچاره تو عوامى ، گمان كنى دين اسلام كامل نيست . و الله او علاجى معين فرموده : گرچه قربان جان تو هادى از من جز اصل برائت نشنيدى ، حق دارى بگريزى . . . و از من مسائل دين خود نپرسى و ظلم به خود و من نمايى و طريق جهل پيمايى و . . .
لكن به تو چه من بدم . در عالم بد زياد است . تو بگو آن هم بالاش . مگر من بدم ، از احكام اسلامم يا از آيات قرآنم ، از كدام احكام الهى بد ديدى ، و كدام خلاف عقلت بود نپسنديدى و در كدام امر جزيى دين اسلام را « بلا حكم » شنيديد . براى افتخار به طلب ، مجلهء المرشد را جزء 6 ، ص 215 ؛ اسحق طيار رئيس بزرگ كليساى انگلستان در مؤتمر و مجلس كليسا نطق مىكند : « اسلام است [ كه ] نشر مىكند علم و لواء تمدّن را ؛ و عالم مىكند انسان را به چيزهايى كه نمىداند . »
و صفحه بعد مىگويد : دكتر گوستاولوبون انگريزى صاحب كتاب حضارة العرب نويسد :
از مسلمين است قوىترين ديانت . و . . . تا مىگويد : كافى است از بيان عقلى و ادبى ايشان آنكه بگوييم آنها كسانى مىباشند كه متمدّن كردند اروپايىها را .
فداى تو ! از قوانين اسلامى چه بد ديدى كه قوانين اروپايى گزيدى ، و از احكام اسلام چه سنجيدى كه خرافات پنداشتى ، و كدام ترقّى كردى كه واترقّيدى !
پرويز : مگر كسى [ كه ] ترقّى كرد ، قهقرى رود ؟
خسرو : نمىدانم نظر كن مجلهء العرفان مجلد 11 ، سال 1344 [ قمرى ] در جزء اول ص
رسائل حجابيه (فارسى) — صفحة 338
مساهمون: الشيخ رسول جعفريان
ص٣٣٨