پرويز : اينقدر مىنويسم ، دختران ملّت ! تا به كى به ذلّت ! و مملكت خراب است ، علتش حجاب است ! تا دخترها بشنوند و فاسد بشوند و سربرهنه به بازار آيند .
خسرو : مردم مسلمانند به اين حرفها ناموس نفروشند .
پرويز : منتشر مىكنم بعضى چيزها كه مردم از دين بدر روند . وقتى دست از دين برداشتند ، مسلّما دست از ناموس بردارند .
خسرو : چه كار مىكنى و چه از دستت برآيد ؟
پرويز : علما و رؤساى اسلام را در جرايد مسخره مىكنم ، و هتك مىكنم ، و جارچى مسخره مىنويسم ، و هر روز يك بازى براى دين در مىآورم تا به مقصود رسم و پرده ناموس مردم درم .
خسرو :
عوعو كن ، مومو كن * وقوق كن ، واوا كن
كس تو را داخل بشر نشمارد و اعتنا ندارد و به حرف هر كافرى و بىدينى ، مسلمان دست از دين برندارد ، و بداند اگر تو مسلمان بودى ، اينقدر در بىدينى پافشارى ننمودى .
پرويز : مىنويسم : « خانمهاى محترم ! سينماى خورشيد خيابان علاء الدوله همه شب مرتّبا بهتر فيلمهاى سينما توگرافى را در ساعت شش و نيم بعد از ظهر براى شما نشان مىدهد . . . » آن وقت زنها مىشنوند ؛ اگر پاى ايشان به سينما رسيد ، كار درست مىشود .
خسرو : البته نتيجهء بىعلمى و جهل و گرسنگى و مرض داء الكلب جزء آن نباشد و الّا به قول بچهها ، عرضه داشتى مثل جرجى زيدان نصرانى از علوم فلسفه درج مىكردى ، نه آن كه در هر حرفى كتابى از بىدينى و مفسدى خودنويسى و صداى كفر و رذالت خود به گوش عالميان رسانى و زن بچه مرده را به عقل خود خندانى .
پرويز : از روى اشتباه كارى مىنويسم و اشاعه مىدهم ؛ مثلا « اسلامبول زنها بىپرده شدند ؛ ترقى كردند ، و پشيمانى دارند [ كه ] چرا [ را ] سابق بىحجاب نشديم » تا مردم زنهاى خود را بىحجاب كنند و روى زنهاى آنها را اجانب ببينند .
خسرو : تو كه عار ندارى ؛ اما مىترسم مثل آن رفيقت بشوى . اينقدر پافشارى مكن .
پرويز : چه قضيه و حكايت بود بفرما بدانم .
خسرو : يكى از پردهدران در بعضى بلدان فرياد و فغان كردى كه چرا بايد زنان در حجاب باشند با آنكه با مردان در نوع يكسانند . چرا در خانهها پنهانند . رند جوانمردى چون اين مزخرفات شنيد ، فرداى آن روز به در خانه پردهدر دويد و دق الباب كرد . پردهدر پس در آمد و گفت : كيست و مرادش چيست ؟ جوانمرد گفت ، از بنىنوع انسانم و متمنّى آنم ، مرا نزد همنوع من برى و پرده از ميان بنده و زن و دختران بردارى . پردهدر در جواب