ناصواب گفت و بين آن دو تشاجر ، تا منجر به محاكمه شد و در محكمهء قضا آن حيوان زبان بسته ناچار خود را ديوانه قلم داد و شاهدها بر جنون خود گذرانيد تا نجات يافت ؛ و لكن چندى آن نادان در مريضخانه به جبر دوا خورد و مدتى در دار المجانين بسر برد و بعد بيرون آمدن ، از خجلت خود هم محجوب و از انظار پنهان است .
پرويز : بنده از راه ديگر پاكدامنان را فاسد مىكنم و نمىگذارم كسى باخبر بشود .
خسرو : از چه راه ناموس مردم را به باد دهى .
پرويز : كتاب اشعار و سرود وطنى كه مخرّب زنان است و چند عكس آنجور كه خودم مىدانم كه مهيّج پاكدامنان است ، به هر وسيله باشد ، و لو به توسط روزنامه به خانه آن پاكدامنان اندازم تا هوا و هوس غلبه بر آنها كند ؛ كمكم رفتهرفته به دام افتد .
خسرو : مسيو قنبر هم همين كار كرد و حسرتناك شد .
پرويز : بفرما ببينم او چه كرد و چه مانع صيد كه به دست نيفتاد و از دام جهيد .
خسرو : گويند مسيو قنبر يا مستر قنبر نامى به همين خيال افتاد و در خانهء يكى از همسايهها چند عكس و دسته كاغذ اشعار عاشقانه انداخت و در آن خانه دخترى به سن 12 ساله بود . روزى از روزها اتفاقا دست بر سينه زد ؛ ديد پستان به قدر فنجانى شده . خوشحال صحن خانه قدم مىزد و زمزمه مىكرد و چشم به زمين دوخته بود كه شايد شوهرى از زير زمين سر برآرد . ناگهان چشم دختر بىگناه و پاكدامن به عكس و تمثال و كاغذ مسيو افتاد .
برداشته به قرائت اشعار و رؤيت تمثال گذرانيد . در نتيجه هوا بر سرش افتاده ، و آن شب و روز به نقشهكشى بيدار بماند و صبح فردا به مادر خطاب آورده مىگويد :
دختر : نهنه جان ! دلم گرفته ، مىخواهم خانهء خانم باجى بروم .
مادر : صبر كن من هم با تو بيايم .
دختر : مگر مرا سگ مىخورد .
مادر : معنى ندارد دختر تنها به خانه مردم برود . بنشين هوا بر سرت نيفتد ؛ يواشيواش كوچهگردى ياد مىگيرى ؛ آن وقت به قول بچهها شاه جلو تو را نتواند بگيرد .
دختر : نهنه جان خودت هم وقتى مثل من دختر 12 ساله بودى ، درد من مىدانى ! به پدر من بگو بداند چه بر من مىگذرد تا فكرى براى من بكند . تا كى به اسم دختر و به عادت زنان باشم .
مادر : واى واى بىحيا ، بىعقل ، بىدين ، چه حرفها مىزنى . حيا بكن . حيا بكن .
دختر : « لا حياء فى الدين » چشمت بمال ، بىحيا پدر و مادرى مىباشند كه دختر خود را نگهدارند تا فاسد و خراب بشود و به مساحقه حاجت گذارند و حيا نكنند در خانه لته كهنهء عادت دختران خود را افتاده ببينند و بىعقل آن است نداند دختر دوازده ساله چه آتش در
رسائل حجابيه (فارسى) — صفحة 336
مساهمون: الشيخ رسول جعفريان
ص٣٣٦