عشق چشيد . گفتيد ، ناچاريد ؛ بايد بروند مدرسه ؛ علم رضاع و تربيت طفل و ترتيب منزل بياموزند . نتيجه : همه چيز آموختند مگر علم رضاع و ترتيب منزل و تربيت طفل . اين است نتيجهء گريهء شما ايّها الرّاحمون !
بدانيد هر زخمى را دوايى و علاجى مهيّا است جز زخم شرف .
فلان : قهقهقه ! اين حرفهايت همه ناشى از حماقت است ، و ما نيامدهايم مگر براى معالجه جهل و حماقت .
دانا : هرچه كنى به خود كنى ! اين تو و آن ناموس تو ؛ بكن هرچه خواهى . بنده گفتم ، رفتم . تا گويد . . .
نگذشت مگر چند روز ؛ شنيدم مردم به همديگر مىگويند : « فلان » زنش بىحجاب كرد .
گريه به حالش كردم ؛ و سال گذشت . او را نديدم تا يك شب به خانه مىرفتم . ديدم « فلان » واله ، حيران و همراهش يك نفر آژان مىآيد . سلام كردم . گفت خواهش دارم همراه ما بيايى . پرسيدم : چه كردى و كجا مىروى ؟ گفت كارى نكردم ؛ نظميه مىبرندم . فهميدم مىخواهد يك حرفى بگويد لكن خجالت مىكشد .
گفتم : اگر امرى و فرمايشى دارى بفرما .
گفت : امشب عيالم به خانه نيامده . نمىدانم چه بر سرش آمده ؛ شايد وقت مراجعت از گردش كسى متعرّض او شده ، رفته نظميه شكايت كرده و بنده را براى شهادت طلبيده . گفتم ان شاء الله خير است ؟ مگر به بچهها خبر نداده رفته ؟ گفت يك بچه كوچك دارم ؛ آن هم نزد دايه مىباشد . اين بگفت ، رسيديم به ادارهء نظميه . براى رئيس « چاس » گرفته ، ايستاديم و رئيس نظميه با كمال خجلت گفت : آقاى مسيو فلان ! معذرت مىطلبم . امشب مفتّش اداره در جايى مردى را با زنى در حال غير مناسب ديده و گرفته و آوردهاند و آن زن گويد من عيال فلان هستم . اگر راست گفته ، مرخص كنم ؛ اكراما لك و ابقاء لشرفك ؛ و الّا در عداد فواحش شماره شود و از عقوبت نجات نيابد . اين بگفت ؛ امر به احضار زن و مرد كرد .
مسيو فلان از ديدن زنش و رفيقش صيحه زد و غش كرد . عيالش را به خانهء پدرش فرستاديم و او را به خانهء خرابش برديم و رفتم دكتر آوردم . دكتر گفت : مرض تب دماغ داشته و حال دلش تركيده و دوايى داد ؛ هشيار شد و گفت : آقاى دانا ! خواهش دارم دست از من برندارى و اين آخر عمر تنهايم نگذارى . قبول كردم و گريه به حالش مىكردم . ديدم دايه طفلش را آورد و انداخت . خواست برود ، جلو گرفته و هرچه اصرار كردم ببرد ، سود نكرد .
جواب گفت : كمينه حرامزادهپرور نيستم و براى شكم ، شرف نفروشم . . .
ناچار طفل را پهلوى پدر گذاشتم و آن طفل ، خود را كشانكشان به سينه پدر رسانيد .
فلان چشم گشود و طفل را ديد ؛ منقلب حال شده ، اشاره كرد دورش كن ، و من رحمم آمد ،
رسائل حجابيه (فارسى) — صفحة 328
مساهمون: الشيخ رسول جعفريان
ص٣٢٨