تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل حجابيه (فارسى) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
پنداشت . رفت با سرى كه مملو از حكمت و دانش بود ؛ برگشت با كلّه‌اى كه چون كلّهء تمثال و مجسّمه خالى از بينش بود ، تا مىگويد : به واسطهء رفاقت سابق به ديدن او رفتم . بعد اظهار دوستى سؤال كردم : چه خيال دارى و به كدام كمال خدمت به عالم اسلامى و به نوع انسانى اظهار محبت نمايى ، به عالميان منّت‌گذارى ؟ فلان : نمىدانم از دست اين زن به كجا فرار كنم و آخر كار من كجا كشد با او . دانا : كدام زنكه ؟ فلان : اين‌كه مردم مىگويند زن من است ؛ و من اسم او را سنگ پاشكن و جلوگير مقصد بنامم . دانا : جناب‌عالى خيلى مقاصد داريد ؟ از كدام مقصد و آرزو جلوگير است ؟ فلان : آرزو ندارم در عمرم مگر يك چيز و آن اين است كه چشمم ببندم و بگشايم ، ببينم برقع در صورت زن‌ها نيست . دانا : از دست جناب‌عالى چه برآيد ؟ فلان : خيلى از مردم با من در خيال شريكند و همين آرزو دارند و مىخواهند زن‌هاى ايشان بىحجاب بشوند ؛ لكن از ملامت مردم مىترسند . ان شاء الله بنده همّت گمارم براى هدم اين بناى عادى قديم و سدّ سعادت بشر و خار راه ترقّى ؛ اميدوارم كه گوى سبقت ربايم و منّت بر عالميان گذارم ، و آن‌كه حرّيّت‌طلبان نتوانستند به دست آورند ، به دست من انجام پذيرد ؛ گرچه به زنم و سنگ پاشكنم اظهار كردم ؛ آن سرسخت كم‌بخت ، امر نكبت پنداشت . گمان كرد نزد زنها ذليل خوار شود . ندانست ذلّت در حجاب ، و قبر تاريكشان است . جواب گفت : ان شاء الله از تو و اين قبر تاريك نجات يابم . گفتم : كى بميرى تا آسوده بشوم ؟ گفت : مرگ را به ذلّت بىپردگى ترجيح دهم . بميرم و بىپرده با نامحرمان ننشينم . و لكن بنده ناچار بايد به آرزوى خود رسم و علاج اين سر سنگ را به يكى از دو علاج نيك نمايم : يا به شكستن يا به شفا . دانا : خيلى سخن حزن‌آور فرمودى ! نمىدانم از روى واقع‌گويى يا طرق دعا به [ شوخى ] پويى ؟ فلان : آرى به حقيقت سخن رانم و بهتر از ديگران صلاح دانم . دانا : اجازه بدهى عرضى دارم ، به عرض رسانم . فلان : بفرما دانا : بنده هم مدتى در ميان بىحجابان بوده‌ام . بفرما ببينم هيچ ياد دارى وقتى كه آنجا بودى نفست وادارت كند كه خوددارى نتوانى كنى در ناموس مردم ! و هيچ شده دست آورى آنچه را كه طمع داشتى ؟