عفّت و عصمت تو زيور و زيبى نيكو است * هان نبايد كه نظر بود به زيب دگرت
نيست حيف از تو بدين با خبرى بوالهوسان * پرده گيرند ز رخساره همى بىخبرت
جلوه چون كبك مكن پيش اجانب زيرا * ناكسانند چون شاهين دمان بر اثرت
گنج ناموس نه انصاف كه از دست دهى * سيمبر گر بنهند آنچه زر سيم برت
رشته درّ كنى ارزان به شكر خنده مكن * اين همه باز ز هم آن دو لب چون شكرت
تو شَهِ تاجوَرِ كشور حُسنى حيف است * تاج عفّت بربايند بناگه ز سرت
عدم عصمت نسوان همه از بىعلمى است * اى پرى باد ز عفريت جهالت حذرت
بشنو از « گلشن » و در كسب ادب كوشش كن * كه بود بىادبى باعث ننگ و خطرت
* . * . *