منتشر است . پس اينكه مىگويد « اگر امر واجب بود . . . » سخنى است بىجا و بىموقع . و جهت اختصاص اين به زنهاى شهرى همان است كه پيش از اين اشاره كرديم .
علاوه در اين مقام مىگوييم ، زن و مردهاى شهرى ، بالاخص بعض جوانهاى عصر حاضر ، حيلههاى مختلفه و نيرنگهاى گوناگون در جذب و جلب زنها دارند ؛ من جمله همين زينت و آرايش و خودآرايى و ترتيب اساس دلربايى است كه بعض متجدّدين به آنها مقيّدند ؛ راستى پارهاى از آنها پيرمردهاى پارسا را فريفتهء جمال دلآراى خود مىكنند ؛ زنهاى جوان كه جاى خود ؛ نعوذ بالله من سبات « 1 » العقل و قبح الزّلل ؛ همچنين زنهاى شهرى ، مخصوصا خانمهاى اين دوره ، طورى در كوچه و بازار و خيابانهاى نوظهور خرامانخرامان قدم مىزنند و به قسمى خود را زينت و آرايش كرده كه كمتر كسى است كه چشمش به رخسارهء آنها افتاده مفتون نشود ، و از اينرو شاعر دلسوخته مىگويد :
شطرنج هوس مباز اى دل * با چشم بتان كه مىبرندت
ولى باديهنشينان و احشامىها با كمال سادهلوحى و بىغرضى با يكديگر معاشرت مىكنند و ابدا در آنها اين ترتيبات نيست ؛ و ارتكاب بسيارى از اعمال قبيحه كه در اهالى شهر معمول است ، نزد آنها به منزلهء كفر است . اين خود يك سبب و باعث قوىّ است كه حجاب براى آنها واجب نشده [ است . ]
جمله چهارم : صاحب مقاله مىگويد : علاوه ، غالب اوامر مذهبى ، هر كدامشان را اگر تخلّف نمودى ، مجازاتى براى آن معين شده است ؛ ولى براى رفع حجاب مجازاتى معيّن نشده و نه جايى ديده نه شنيدهايم كه از ابتداى اسلام تاكنون در هيچ قرن و عهدى كه يك زن بىحجاب را آورده ، مجازات نموده باشند . الى آخر .
الاسلام : يا للعجب ! نمىدانم صاحب مقاله در عالم خواب يا بيدارى يا به قول عرفا عالم خلسه بوده كه اين رطب و يابس را بهم بافته ، و اين ادلّهء منطقيّه را بيان كرده ؛ و يا اينكه تمام عالم را به استثناى خود ، گوساله و نافهم شمرده و در مقالهء خود نوشته است . مگر دليل بر وجوب چيزى يا حرمت آن منحصر است در تعيين مجازات تا بگوييم هرچيزى كه مجازات در مخالفت آن معين نشده ، حرام نيست . در شريعت اسلام ، نظر به نامحرم و بچههاى ساده از روى ريبه و شهوت حرام است . غيبت كردن حرام است . دروغ گفتن حرام است ؛ و در ارتكاب آنها مجازاتى مقرّر نشده ؛ و همچنين است بسيارى از احكام . پس عدم تعيين مجازات ، دليل بر عدم حرمت نتواند بود ؛ خدا يك عقل و شعورى عطا فرمايد و تعصّب و لجاج را مرگ دهد كه انسان بيچاره اينطور گرفتار خرافات نشود .
هامش
( 1 ) . به معناى رخوت و سستى .