هم ظاهرا دليل عقلى شما باشد . بسيار شبيه است دليل شما با دليل اروپايىها در كشف حجاب بدن و عورتين زن كه در جريدهء استخر « 1 » شمارهء 32 ( از سال 1344 هجرى ) درج كرده بود : « اخيرا عدهء زيادى از اروپايىها راه حسن تربيت اخلاق را اينطور يافتهاند كه محصّلين و محصّلات همه برهنه ، حتى بىساتر عورت و بدون هيچگونه مانع باهم جوشش كنند . و دليل آوردهاند كه پسرها و دخترها كه همه چيز يكديگر را مىبينند و باهم انس مىگيرند ، ديگر از روى شهوت به هم نگاه نخواهند كرد و به اين سبب فسقوفجور در عالم كم مىشود . » و جواب سركار و ايشان همان است كه مدير محترم استخر داده : « خدا قادر است كه نوع بشر را از اين جنون نجات دهد » .
اصفهانى : دليل ديگر آنكه گويند وقتى كه چشم ديد دل مىخواهد و نقض به ليره كرده كه چشم مىبيند و نمىتواند بربايد ، از جلوگيرى صاحبش يا دولت .
مهجوره : اوّلا كسى آن را دليل حجاب قرار نداده . به حكم آيات قرآنيه و احاديث رسول الله ( ص ) و ائمهء اطهار ( ع ) از اقوال و افعال و تقريرات آن ، ابراز سيرهء قطعيهء مسلمين و اجماع ايشان بر منع خروج زن مسافرة الوجوه ( روگشاده ) ثابت است . صاحب جواهر فرموده : بىحجاب و نظر به سوى اجنبيه از منكرات دين اسلام شمرده مىشود . اينها ادلّهء فقه است كه جميع احكام به يكى از آنها ثابت شده ؛ چه جاى از همه ، و آن دليل عاميانه است كه جواب از سخنان عاميانه است .
ثانيا بر فرض تسليم كه دليل باشد ، رسول الله ، امير المؤمنين و ائمهء اطهار فرمودهاند :
العين رائد [ القلب ] الفتن « 2 » ( يا الزنا ) ، چشم ديدبان فتنه ( يا زناست ) . العيون مصائد الشيطان ؛ « 3 » چشمها دامهاى شيطان است . ايّاكم و النظرة فانّها تزرع فى قلب صاحبها الشّهوة و كفى بها لصاحبها فتنة ؛ « 4 » بپرهيزيد از نگاه به نامحرم ؛ زيرا كه زرع مىكند در دل نگاهكننده ، تخم شهوت و خواهش را و همان بس است براى هلاكت . النظرة سهم من سهام ابليس مسموم ؛ « 5 » نگاه كردن به نامحرم خدنگ زهرآلوديست از خدنگهاى شيطان . الى غير ذلك از احاديث معتبره كه در كتب اربعه و نهج البلاغه و ساير كتب شيعه روايت شده و به حد تواتر رسيده است . پس آقاى عزيز ! شما ايراد و انكار بر خدا و رسول و ائمهء اطهار داريد و جواب
هامش
( 1 ) . نشريه استخر ، به مديريت محمد حسين استخر در شيراز منتشر مىشده و نخستين شمارهء آن در سال 1297 شمسى انتشار يافت . دربارهء آن بنگريد : تاريخ جرايد و مجلات ايران ، ج 1 ، ص 155 - 157
( 2 ) . غرر الحكم ، ش 667
( 3 ) . مستدرك ، ج 14 ، ص 271
( 4 ) . مستدرك ، ج 14 ، ص 270
( 5 ) . كافى ، ج 5 ، ص 559