جماعتى آمدند خدمت رسول خدا ( ص ) عرض كردند كه زنى با ما بود و فوت شد ، در حالتى كه محرمى با او نبود . پيغمبر ( ص ) فرمود : چه كرديد با او ؟ عرض كردند : همينطور آب بر روى او ريختيم . حضرت فرمود : آيا نيافتيد زنى را از اهل كتاب كه غسل بدهد او را ؟
عرض كردند : نيافتيم . فرمود : چرا تيمم نداديد او را ؟ « 1 »
همچنين خبر عمّار سؤال كرد از حضرت صادق عليه السلام كه مردى فوت مىشود در جايى كه مرد مسلم و زن محرم نيست مگر جماعتى از مردان نصارا و زنان مسلمه كه همه با او نامحرمند . فرمود : مرد نصارا اول اغتسال كند ؛ بعد از آن ، آن مرد مسلمان را غسل دهد « 2 » كه هم دلالت دارد بر اهميّت مسألهء نظر و لمس ؛ اگرچه بعضى از علما را بنا آن است كه در صورت فقد مماثل مسلم و محرم غير مماثل و وجود مماثل غير مسلم جايز نيست كافر دست به ميّت مسلم بگذارد بلكه غسل را ساقط و بدل به تيمم مىكند ؛ ولى اقوى ، قول اوّل است به جهت وجود دليل از روايت و فتواى علما . و لا يخفى آنكه امر به اغتسال كافر و كافره قبل از تغسيل ميّت مسلم ، دليل بر آن است كه نجاست عارضى را بايد ازاله كنند كه از خمر و خنزير به عمل آمده و عدم اجتناب آنها از بول و غايط و خون و ميته و كلب و منى و الّا تطهير نجس العين به آب معنا ندارد ؛ و اينجاست كه بعضى رفتهاند به طهارت كتابى و اين معنا را يكى از ادلّهء طهارت كتابى دانستهاند . ولى اين قول در وقتى صحيح است كه اين ادلّه معارض به ادلهء ديگر اقوى دلالة و أصحّ سندا نباشد كه اثبات نقيض طهارت آنها مىنمايد . مثل :
« لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ »
؛ « 3 » كه الحاق مىنمايد كتابى را به مشركين . و دربارهء مشركين فرمود :
« إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ »
؛ « 4 » و كذلك آيات و روايات كه فعلا در صدد آن نيستيم .
و بالجمله در باب صوم وارد است از پيغمبر صلى الله عليه و آله كه فرمود : من صام شهر رمضان فى انصات و سكوت و كفّ سمعه و بصره و لسانه و يده و جوارحه من الكذب و الحرام و الغيبة و الاذى ، قرب من اللّه جلّ شأنه يوم القيامة حتّى يمسّ ركبتيه ركبة ابراهيم عليه السلام . « 5 » و ايضا از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت است كه فرمود : اذا صمت فليصم سمعك و بصرك كه در هر دو خواسته شده است كه چشم و گوش بسته شود از نظر حرام و استماع حرام ؛ و از لسان حضرت سجاد عليه السلام معروف است كه در مقام تظلّم
هامش
( 1 ) . وسائل ، ج 2 ، ص 516 ، 524
( 2 ) . كافى ، ج 3 ، ص 159
( 3 ) . بينه ، 1
( 4 ) . توبه ، 28
( 5 ) . روضة الواعظين ، ص 241 ؛ و بنگريد : وسائل ، ج 10 ، ص 164