تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 899

مساهمون:

ص٨٩٩

پادشاهى بهرام اورمزد

[ پادشاهى بهرام اورمزد سه سال و سه ماه و سه روز بود ]

چو بهرام بنشست بر تخت زر * دل و مغز جوشان ز مرگ پدر
همه نامداران ايرانيان * برفتند پيشش كمر بر ميان
برو خواندند آفرين خداى * كه تا جاى باشد تو مانى بجاى
كه تاج كى تاركت را سزاست * پدر بر پدر پادشاهى تراست
رخ بد سگالان تو زرد باد * و زان رفته جان تو بىدرد باد
چنين داد پاسخ كه اى مهتران * سواران جنگى و كنداوران
ز دهقان و ز مرد خسرو پرست * بگيتى سوى بد ميازيد دست
بدانيد كاين چرخ ناپايدار * نه پرورده داند نه پروردگار
سراسر ببنديد دست از هوا * هوا را مداريد فرمانروا
كسى كو بپرهيزد از بد كنش * نيالايد اندر بديها تنش
بدين سوى همواره خرّم بود * گهِ رفتن آيدش بىغم بود
پناهى بود گنج را پادشا * نوازندهء مردم پارسا
تن شاه دين را پناهى بود * كه دين بر سر او كلاهى بود
خنك آنك در خشم هشيارتر * همان بر زمين او بىآزارتر
گهِ دست تنگى دلى شاد و راد * جهان بىتن مرد دانا مباد
چو بر دشمنى بر توانا بود * به پى نسپرد ويژه دانا بود
ستيزه نه نيك آيد از نامجوى * بپرهيز و گرد ستيزه مپوى
سپاهى و دهقان و بيكار شاه * چنان دان كه هر سه ندارند راه
بخواب اندرست آنكه بيكار بود * پشيمان شود پس چو بيدار بود
ز گفتار نيكو و كردار زشت * ستايش نيابى نه خرّم بهشت
همه نام جوييد و نيكى كنيد * دل نيك پى مردمان مشكنيد
مرا گنج و دينار بسيار هست * بزرگى و شاهى و نيروى دست
خوريد آنك داريد و آن را كه نيست * بداند كه با گنج ما او يكيست
سر بدرهء ما گشادست باز * نبايد نشستن كس اندر نياز

[ تخت سپردن بهرام اورمزد ، پسر خود را بهرام بهرام و مردن ]

برو نيز بگذشت سال دراز * سر تاجور اندر آمد بگاز
يكى پور بودش دلارام بود * ورا نام بهرام بهرام بود
بياورد و بنشانش زير تخت * به دو گفت كاى سبز شاخ درخت
نبودم فراوان من از تخت شاد * همه روزگار تو فرخنده باد
سراينده باش و فزاينده باش * شب و روز با رامش و خنده باش
چنان رو كه پرسند روز شمار * نپيچى سر از شرم پروردگار
بداد و دهش گيتى آباد دار * دل زير دستان خود شاد دار
كه بر كس نماند جهان جاودان * نه بر تاج دار و نه بر موبدان
تو از چرخ گردان مدان اين ستم * چو از باد چندى گذارى بدم